|
من خرکسم؟
|
نه كسي تصميم به خودكشي نميگيرد، خودكشي با بعضي ها هست. (صادق هدايت)
مرگ ((م))
همه چيز را من شروع كردم آن هم با يك شوخي مسخره؛ ..........
این داستان بازنویسی شد
آه كه چه ضعيف و بي اثرند واژههاي كه عقيدهام را بيان ميكنند. ((دانته))
بيابان
نه صبح بود نه شب، سايه حرفهاي عجيبي ميزد از يك تيغ، يك در و قلوه سنگهاي كه چيده ميشوند و من همان لحظه قلوه سنگهاي كف خيابان را ديدم كه چگونه چيده شدند، تنها لازم بود كه عده زيادي از آدمها تويي خواب راه بروند كه راه هم رفتند، خيلي آسوده از خانههايشان بيرون آمدند و شروع به چيدن قلوه سنگها كردند، مورب و صاف. سايه ميگفت آنها خيالها آسودهاي دارند آنقدر آسوده كه بدون هيچ گونه آشفتگي هر روز ميآيند، اين قلوه سنگها را ميچينند و دوباره به رختخوابهايشان برميگردند.
- كه چه شود؟
- كه سنگها با آدمهاي لنگ برخورد كنند، بعد آدمهاي آسوده خيال با چشماني سرشار از ترحم به آنها نگاه كنند بلكه مقداري خيالشان آزرده شود كه فكر نميكنم.
اينها را كه ديدم و شنيدم، بلند شدم و دويدم سمت دري كه سايه از آن گفت بود، اما او خودش جلويم را گرفت و گفت:
- قدمهايت را آهسته بردار اي مرد.
با مشت تويي صورتش كوبيدم، او فقط خنديد و من باز دويدم و آنقدر دويدم كه پايم به يكي از سنگها خورد و آوده خيالها به من خنديدند، چون من لنگ نبودم. من آدم سالمي بودم كه نبايد ميبودم، همينجا فهميدم كه بايد به خود بگويم:
- … آهسته بردار اي مرد
مرد! چه واژه زيبايي كه خودم بارها از گفتن آن به خود خنديدم و سايههاي لبريز غرور را در كنارهاي پنجره شخصيت خرد كرديد با شمايم؛
- بله آقا با شما، در كجاست؟
اين سوالي بود كه خودم از خودم پرسيدم وقتي توانستم در خيال خود يك زن باشم، زني باشم كه كنار خودم بزند و از من بپرسد؛
- … در كجاست؟
همينطور كه قدم ميزنم به اين خيالات هم فكر ميكنم، به اينكه چقدر ميتوانند تاثير گذار باشند يا اينكه راه را كوتاهتر كنند اما مطمئنا هيچچيز مثل كشيدن يك نخ سيگار راه دور را نزديك نميكند. از اولين سيگار فروشي بايد يك سيگار بخرم، سيگاري كه ديرتر تمام بشود مثل مور، اما مور مردها را عقيم ميكند، چه موضوع بياهميتي مخصوصا براي من كه دارم قدم ميزنم سمت دري كه نميدانم كجاست فقط اين را ميدانم كه هست و براي رسيدن به آن بايد قدمها را آهسته برداشت درست به همين صورتي كه من برميدارم اما حيف، كسي در اين نزديكسيت كه نميخواهد قبول كند كه قدمهايي من آهسته است و فرياد ميزند؛
- قدمهايت را آهسته بردار اي مرد
و من دلم ميخواهد فرياد بزنم، به او بگويم؛ مگه كوري مگه نميبيني كه من قدمهايم را آهسته برميدارم،تازه كي گفته كه من مَردَم، من حالا بايد يك زن باشم كه كنار خودم قدم ميزند… ابنهها نگاهكن … تورو خدا، خواهش ميكنم، چرا به حالم گريه ميكني، تو… تو اصلا كي هستي؟ …
چه كسي بود آن كس جز كل دنيا با تمام جانداران و بيجانانش كه جوابم را داد؛
- من كور نيستم، تو كوری كه فرق خنده و گريه را نميداني
راست ميگويد من كورم، كوري كه آهسته قدم ميزند و هيچ كس كنارش نيست حتي خودش كه زن شده باشد.
من تنها قدم ميزنم، مثل يك شانپانزه نرجوان كه تنها قدم ميزند بطرف در و ميرسد، دستش را دراز ميكند سمت دستگیره اما قبل از آنكه آن را بگيرد يك قطره خون از مچش ليز ميخورد روي در.
‹‹ يك شانپانزه نرجوان به اين سمت آن سمت جست ميزند و از خود شكلكهاي در ميآورد كه از با عرضهترين شانپانزهها هم خارج است ولي حيف او قيافه كري دارد و هيچكس به او نگاه نميكند و او اين را ميداند و به همين خاطر هم ديگر جست نميزند و همينطور ميرود و ميرود تا به در برسد و ميرسد.››
حس ميكنم به در نزديك ميشوم كه دوباره سايه را ميبينم، سايهاي سياه و زشت كه به هر طرف كه ميرفتم دنبالم ميآمد و ميگفت:
- قدمهايت را آهسته بردار اي مرد.
و من ميخنديدم و خنديدم و ديگر نخنديدم، ازش خواستم كه تركم كند، اما او خنديد با مشت كوبيدم تويي صورتش و او باز خنديد؛ من گريه كردم و اينبار او با مشت كوبيد تويي صورتم. همان لحظه بعد از آن كشمكش من راه افتادم سمت دري که نميدانستم كجاست. هنوز هم نميدانم اما اين را ميدانم كه دوباره سايه را ديدهام آنهم بعداز اين همه مدت، جلويم سبز شده و يك تيغ را گذاشته كف دستم؛
- بیا این هم کلید در.
***
قطرههاي خون از روي مچت ليز ميخورد روي دستگيره و تو هي زور ميزني كه دوباره بازش كني اما نميشود بايد ولش كرد، ولش كن. حالا تو اين سمت ديواري، ديواري بلند كه در را در خود دارد همان دري كه براي رسيدن به آن قدمهايت را آهسته برميداشتي. دري كه تو بالاخره آن را يافتي دست خونيت را به دستگيرهاش چسباندي و تكانش دادي. تو ديگر از در گذشتي و هيچ راه برگشتي هم وجود ندارد. تو اين سمت دري و آن سمت تمام تمام دنيا.
دلت ميخواهد از در دور شوي، قدم برميداري، آرام آرام و بعد تند تند اما نميشود فاصلهات با درهمان است که بود. به بالاي سرت نگاه ميكني آسماني نيست. زيرپايت زميني نيست. اينجا فاصله، آسمان، زمين نيست هيچي نيست فقط تويي و يك دست خون آلود. ديگر كسي نيست كه به تو بگويد:
- … آهسته بردار اي مرد
ديگر احتياج نداري كه زن باشي و كنار خودت قدم بزني. حالا آزادي در هيچ و ميتواني بدوي، بدوي سوي نهايتي كه نيست با گامهاي بلند و استوار پس:
- قدمهايت را محكم بردار اي مرد.
((کمبود))
داخل اتاق كه مي
شوم دلم ميخواهد حتماً بنويسم، خودكار را برميدارم و ميگذارم روي پيشانيم فكر ميكنم و فكر. سوژه نداشتهام را پيدا ميكنم خودكار را ميگذارم روي كاغذ. خودكار خشك شده است-------------------------------------------------------------------------------------------------
امروز دلم خیلی گرفته به تو احتیاج دارم
قاسم جان خبري از جشنواره ادبي اصفهان نداري. كي مي آي قم.
آقاي مرتضوي براي هفته ديگر چه داستاني انتخاب شده.