تبليغاتX
شب است امروز
من خرکسم؟
یک سال دیگر گذشت.

باز بهار آمد.

امسال هم مثل همه سالهای که اومدن و رفتن، می آد و میره.

بدون اینکه آب از آب تکون بخوره.

سال نو بر همه شما مبارک.

هفت سین

+ نوشته شده در  دوشنبه 29 اسفند1384ساعت 11:12 بعد از ظهر  توسط رضا  | 

این روز نحس تر از روزی هست که من دست به کتاب بردم روز تولد من.

فردا بیست اسفند بیستمین بهار  زندگی من توی زمستان است.

بیست سال پیش دم عید بود که من بدنیا و عید قشنگی را برای پدر و مادرم که برای اولین بار صاحب بچه شده بودند ساختم اما آیا عید خودم قشنگ بود؟

بیست بهار را دیده ام و احتماش هست که بیست و یکمی را هیچ وقت نبینم.

تولد من

 

+ نوشته شده در  جمعه 19 اسفند1384ساعت 7:34 بعد از ظهر  توسط رضا  | 

می دونید به چی فکر می کردم.

به اینکه چرا کتاب دست گرفتم.

چرا رو آوردم به ادبیات.

بچه که بودم همه همسن و سالام با پول تو جیبیشون می رفتند پفک می خریدند من پولامو جمع می کردم تا کتاب بخرم.

چقدر خر بودم مگه نه؟

نگید نه. هنوزم خرم شما های هم که مثل من هستید خرید.

اگه به جایی ادبیات می رفتم تو میکانیکی کار می کردم الان یه استاد شده بودم اما حالا چی هستم.

یه مفلکِ بدبختِ ناامید که هیچی نداره الا یه بیست سی تا داستان ، پنج شش تا مقاله و یه وبلاگ.

که هیچ کدوم رو به ریالی نمی خرند.

سر ماجرایی درآویش کلی حرص خوردم با اینکه از صوفی گری و درویش بازی بدم می آد اما چون می فهمیدم که ظلم و ظالم کیه داشتم داغون می شدم.

من تنها نبودم خیلی ها مثل من تو قم بودند.

واقعا چه روز نحسی بود آن روز یکه کتاب دست گرفتم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 4 اسفند1384ساعت 1:14 بعد از ظهر  توسط رضا  |