تبليغاتX
شب است امروز
من خرکسم؟

سادات محله ِ کوشالشاه

                سیدرضا حسینی کوشالشاهی

کوشالشاه نام روستاکوچکی بود ازتوابع شهرکوچکی به نام لنگرود و سادات محله یکی ازمحله های کوچک همان روستا بودکه دیگرنمی خواست کوچک باشد، دلش می خواست بزرگ شود حتی بزرگتر از همان شهر کوچک، پس بلند شد و آمد کنار خیابانی که از میان خودش می گذشت، نگاهی به اطراف کرد بعد به امامزاده چشم دوخت و به جد تمام سادات ِ محله فکر کرد، بعد به تمام سادات ِ محله فکر کرد و سرآخر به خودش فکر کرد، به این نتیجه رسید که دیگر توان ماندن ندارد و باید برود تا بلکه بزرگ شود. تاکسی گرفت و سوار شد، راننده را شناخت، یکی از سادات خودش بود. راننده هم او را شناخت، تعجب کرد و پرسید که به کجا می رود، سادات محله هم گفت که برای همیشه آنجا را ترک می کند تا شاید بزرگ شود. راننده کمی ناراحت شد ولی باز اظهار داشت که هیچوقت دلش برای او تنگ نمی شود. سادات محله به او حق می داد چون او خودش هم این را می دانست که بسیار کوچکتر از آن است که کسی برایش دلتنگی کند یا حتی دلسوزی. اما اشتباه می کرد چون من بعد از نوشتن سطرهای بالا، فهمیدم که او چه قصدی کرده و چقدر زجر می کشد از این که کوچک است پس اول دلم برایش سوخت بعد خیلی سریع بلند شدم و خودم را قبل از رسیدن تاکسی به راه پشته رساندم و درست روبروی منزل دریابیگی توی ایستگاه کوشالشاه ایستادم. ساعت ها، نه روزها، نه ببخشید سال ها طول کشید تا تاکسی مسیر چند دقیقه ای همیشگی را طی کند. تمام این سالها از آسمان بارانی روی سرم می بارید که برای افراد داخل تاکسی فقط چند دقیقه طول کشید درست به اندازه ای یک سفر چند دقیقه ای از سادات محله تا لنگرود و درست وقتی که تاکسی جلوی پاهای من ترمز کرد باران بند آمد. لنگرود لحظه ای بلند شدو نشست، نگاه کرد به من و سادات محله، بعد هم دوباره دراز کشید و دیگر در هیچ سطری بلند نشد نیازی هم نداشت که بلند شود او به اندازه خودش بزرگ بود اما سادات محله حتی کرایه تاکسی را هم نداشت. کرایه را دادم و خیالم راحت شد که بی خود این همه سال زیر باران منتظر نبودم، چون سادات محله یادش رفته بود که آه در بساط ندارد و اگرمن آنجا نبودم حتماشرمنده راننده ای می شد که از قضا سادات محله ای هم بود و این همان چیزیست که سادات محله از آن رنج می برد. او فقیر و کوچک بود تا همیشه در مقابل اهالی خودش شرمنده شود و من آنجا بودم تا او اینبار شرمنده نشود. من آنجا بودم تا دستش را بگیرم و با خود ببرم بلکه کمکش کنم تا بزرگ شود. دستش را گرفتم و بردمش روی پل بتنی، از آنجا هر دو به پل خشتی که آنطرف تر بود خیره شدیم. من نگاهی کردم به چشمان او که قرمز شده بود و باز دوباره نگاه کردم به پل خشتی. پل خشتی از سادات محله کوچکتر بود اما باز او هم از سادات محله بزرگتر بود. حس کردم که سطح سنگی پل خشتی جای مناسبی برای سادات محله باشد اما بعد نظرم برگشت نباید به این سرعت درباره آن تصمیم می گرفتم اصلا من نباید تصمیم می گرفتم، تصمیم گیرنده سادات محله بود نه من. من فقط باید به او کمک می کردم تا بزرگ شود اما این چه معنی می توانست داشته باشد؟ محله کوچک ِ یک روستا کوچک ِ یک شهر کوچک از جایی خودش بلنده شده، از میان روستا گذشته، آمده به همان شهرِ کوچک و کنار من ایستاده که چه؟ برفرضم که آن محله زادگاه پدری من بود، اما باز هم دلیل نمی شود. تازه اگر آن محله درست و حسابی بود که پدرم دست من را نمی گرفت و صدها کیلومتر آنطرف تر نمی برد تا من داخل یک دهات خیلی خیلی بزرگ، بزرگ شوم. اصلا به من چه که، باید به سادات محله کمک کنم او نیاز به کمک دارد. من هم دارم، کسی هم باید به من کمک کند تا بزرگ شوم، کسی که همین جا میان من و سادات محله است تا به هر دو ما کمک کند، او همان منم که به خودم و به محله ای که زادگاه پدریم است کمک می کنم وکمک و کمک و کمک و بزرگ و بزرگ و بزرگ.

« همه چیز از همین بزرگ و کوچک ها شروع شد. داستان را وقتی نوشتم که سادات محله را با یک شهر بزرگ مقایسه کردم.»  

جمله های داخل گیومه در ذهنم نوشته می شوند.خودکاررا می گذارم کنارکاغذودستم را دراز می کنم سمت سطرهای روی کاغذوخودم راکه دست سادات محله راگرفته و میان سطرها قدم می زند   می گیرم. هر جفتشان رابیرون می کشم و کنار خودم می نشانم. می خواهم بدانم که آنها واقعا چه می خواهند. هر دو فقط می گویند که می خواهند بزرگ شوند. به سادات محله می گویم: تو از پل خشتی هم بزرگتری. او می گوید: می دانم، ولی من از پل خشتی هم کوچکترم. من تنها کسی است که می داند او واقعا چه می خواهد، پس تنها کسی هم که می تواند به او کمک کند من است. بلند می شود دست سادات محله را می گیرد و دوباره برمی گردد داخل سطرها تا همان کاری را که به عهده گرفته است، بکند. سادات محله را توی تمام خیابان ها و محله های لنگرود می گردانم. بعد دوباره می برم سمت راه پشته. آنجاروبروی هم می ایستیم. می دانم که او دیگر مطمئنا می خواهد بزرگ شود. اما بازبرای اطمینان کامل ازش می پرسم که آیاتصمیمش را گرفته و او جواب مثبت می دهد. همین را می خواستم. پس من یک هفت تیر در میان متن به دستم می دهد و آن لحظه فقط یک گلوله شلیک می کنم آنهم درست وسط مغز سادات محله. حالا باید جنازه را بردارم، یک تاکسی دربست بگیرم تا سادات محله – که از قضا راننده هم باید همان راننده اول داستان باشد- وقتی می رسم بدون هیچ وقفه ای بروم داخل امامزاده و جنازه را درست زیر قبر پدربزرگ خاک کنم. کارم که تمام می شود من از بیرون سطرها هفت تیررا بردارد و هر شش گلوله باقی مانده راخالی کند توی بدن من. دراز به دراز بیافتم روی قبر سادات محله و سعی کنم که بزرگ شوم.

زمستان 84 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 21 فروردین1385ساعت 2:22 قبل از ظهر  توسط رض كوشال  |