تبليغاتX
شب است امروز
من خرکسم؟
وقتی آدم حدود سه ماه چیزی برای نوشتن و بروز کردن نداشته باشد پس آدم نیست.

هرچی فکر می کنم چیزی بخاطرم نمی رسد که ارزش نوشتن در این مکان را داشته باشد اگرچه تو این چندماه اتفاقات زیادی هم افتاده باشد.

به هر صورت وبلاگ بازی هم به قول یکی از دوستان مثل کفتر بازیه.!

کاریش نمیشه کرد این داستانی که در این پست گذاشتم را دوستان قمی به اسم (محکوم به مرگ) می شناسند.

برای یکی از پایگاه های ادبی فرستادم برام ایمیل زد که داستان در فعل بندی ها ایراد زمانی دارد هرچه گشتم پیدا نکردم. اگر  در فعل ها اختلاف زمانی است احساس می کنم نصبت به خود داستان لازم می باشد. حالا اگر خواندید و در مورد این اشکال یا هر موضوع دیگری نظری داشتید من را بی بهره نگذارید.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ داستان

دوران

  یک حیاط خیلی بزرگ به همراه یک دسته سرباز، فرمانده، تیرک اعدام و یک نفر محکوم به مرگ را همین الان دیدم که وارد داستان شدند.

  برای چه این یک جمله، مقدمه نوشته شد؟ من که تا پایان وقتی ندارم، آنوقت این نویسنده ی احمق، دیوانه، حرام لقمه و بی همه کس، مقدمه چینی می کند، خودش دارد می بیند که همه چیز برایم رو به پایان است، دیگر چیزی نمانده، فقط چند لحظه ای دیگر، نه... من... بی گناه... فریاد بزند... بگوید... نباید بگذارد... نه... نه... نه.

- آتش

  وای چه وحشتناک بود این خیال آتش که نویسنده جلوی چشمانم قرارداد آنهم توی این گیر و دار که من بسته شده ام به تیرک و منتظرم که فرمان آتش داده شود. من محکوم به اعدام شدم. فرمانده خیلی راحت جلویم ایستاد، ازش پرسیدم جرمم چیست؟ گفت: تو بیش از حد زیبایی.

  البته می دانم، دیگر از نویسنده هم کاری ساخته نیست، اینها صحنه های هستند که باید بیایند و بروند تا جزء جزء داستان را شکل دهند که فرمان آتش داده شود، بعد محکومی دیگر را بیاورند و ببندد به من و من، تیرک اعدامی که وسط این حیاط بزرگ ایستاده ام دیگر خسته شده ام از بوی خون و قرمزی لزج روی تنم، که بیش از حد زیاد شده بقدری که دیگر دارد فاسدم می کند، آرام لیز می خورد بین ذرات تنه ام و وارد ریز ریز قسمتهایش می شود و نور دیگر نمی رسد و به چرت و پرت نویسی افتاده نویسنده طفلکی، نویسنده طفلکی و احمق. نویسنده احمقی که دست به خودکار برده و شروع کرده به دیدن صحنه اعدام این سرباز بی گناه. تفلکی من که باید شلیک شوم و عبور کنم از گلوگاه اسلحه و بعد خون است که در هوا پیچ می خورد و بالا می رود و بالا می رود و می نشیند روی ذهن نویسنده و او خون می نویسند، همه جا را خون گرفته همه اش تقصیر نویسنده است که این خون ها، این رگبارها، این جنازه ها شکل گرفته اند. از بس آدم کشته اند که دیگر قبر کم آوردند، در یکی از چاه های مستراح را باز کردند تا محکومین را بعد از تیر باران داخل آن بیاندازند، همین شد که بوی گه کل حیاط را برداشت و نویسنده گه کشید به داستان و این سرباز هم تاچند لحظه ای دیگر باید برود لای گه؛ صحنه ای که نویسنده می سازد تا داستان طبق روال خود پیش رود. او این صحنه ها را می بیند. می بیند؟ می بیند که چطور گلوله از گلوگاه ام خارج می شود ودرهوا پیچ می خورد و به موازات زمین می رود و می رود تا بنشیند روی سینه محکوم، سینه محکوم شکاف برمی دارد و خون ازش بیرون می زند؛ دستهایمان به خون آغشته شده، نصیب هیچ آدمیزاده ای دیگر نشود یک گروه سرباز باید از صبح تا شب اینجا بیاستیم و شلیک بکنیم سمت آن محکومین بیچاره ای که نه می دانیم کیستند نه می دانیم جرمشان چیست، به غیر از این یکی که از خودمان است.

  مدت کوتاهی محکومی برای اعدام نداشتیم. فرمانده ردیفمان کرد، جلویمان قدم زد. به چشمانمان نگاه کرد وجلوی زیباترین مان ایستاد. دستور داد ببندیمش به تیرک.

تقصیر من چیست، از بالا دستور داده اند، گفته اند که بر خلاف قانون است سربازها معطل بمانند.  دستور این بود که فعلا یکی از خودشان را به هر جرمی که خودم می دانم اعدام کنم. یعنی تمام آن محکومینی که فرمان آتششان را من دادم مثل همین سرباز که من به جرم زیبا بودن محکوم به مرگ کردم، بی گناه بودند. به او حسودیم می شد. چشمانی درشت و گونه های افروخته در کنار چهره مردانه و تو دل رو.کاش و فقط کاش که نویسنده او را با این قیافه اینجا قرار نمی داد.

  تاب این یکی را دیگر ندارم. من باز باید باعث مرگ محکومی شوم که این بار یک سرباز ساده است. باز هم درست لحظه آخر التماس می کنم؛ به خاطر خدا، نده، فرمان آتش را نده، من را نده، من را ننویس. من نباید از حنجره فرمانده خارج شوم. نه. نه. نه. نه.

- آتش

  همه چیز تمام شد، خیلی راحت آن سرباز کشته شد و حالا نوبت من است که به تیرک بسته شوم، یک نفر - که نمی دانم که بود – خیلی راحت جلویم ایستاد و گفت: تو به جرم دیدن صحنه مرگ آن سرباز باید کشته شوی. و بعد فریاد زد زود باشید این یکی را هم ببندید به تیرک او محکوم بعدی ایست باید کشته شود.

زمستان 84

 

+ نوشته شده در  شنبه 20 خرداد1385ساعت 10:33 قبل از ظهر  توسط رضا  |