تبليغاتX
شب است امروز
من خرکسم؟
واقعا حرفی برای گفتن نیست ...

امروز تصمیم گرفتم به روز کنم...

آن هم بعد از شش ماه...

بین همه نوشته های این شش ماه می گردم و بهترینش را پیدا می کنم... خاطراتی که در بازداشتگاه نوشتم.

 

فقط این را می دانم که ساعت خیلی وقت پیش ۴ بود.... روز اول بازداشت، البته آنچنان هم بازداشت قابل توجه ای نیست، ۴۸ ساعت، ۴۸ ساعته  درد آور. (ی.ر) سرباز شهرکردی ۵ روز بازداشتی داشت و حالا خوابیده به امید فردا که آزاد می شود.

ـــــــــــــــــــــــــ .

کاغذ به اندازه کافی ندارم باید جیره بندی کنم.

ــــــــــــــــــــــــــ .

ساعت را نمی دان احتمالا نزدیک ظهر باشد. (ی.ر) رفت. مسئول بازداشگاه هم پی چتر خودش است و من تنها مانده ام بدون سیگار. البته زیاد هم زجر آور نیست بازداشت هم برای خود عالمی دارد. می خواستم دوش بگیرم، اما وقتی وارد حمام، نه توالت حمام دار می شوی بوی گند گه سرت را درد می آورد. چاره ای نیست باید بنشینم مثل همیشه کاغذ سیاه کنم. هیچ وقت فکر نمی کردم بازداشت به همین راحتی بگذرد اما همین که سربازی پا به این جا گذاشت پرونده اش سیاه سیاه می شود. و حالا بی دلیل پرونده خاکستری من سیاه سیاه شد.

ـــــــــــــــــــــــــــ .

ساعت سه و نیم است.ناهار زهرمار بود آن هم چه زهرماری، و دنیا زهرمارتر. به ذهنم نمی رسید دنیا اینقدر سیاه شود، اینطور که مشخص شده باید پستی شوم(مثل یک سرباز صفر)و این یعنی نکبت. البته آینده غیرقابل پیش بینی است.

ـــــــــــــــــــــــ .

چند لحظه پیش از زیر دوش آمدم بیرون. حمام واجب بودم و توی همان دستشوی مسخره دوش گرفتم. بعد هم شرت خیس پوشیدم و لباس های چرک. سیگار هم به زحمتی رسید؛ یک مگناسفید. اصولا از نظر من مگناسفید سیگار مزخرفی است و چه لذتی داشت کشیدن این سیگار مزخرف آن هم توی بازداشت.

ـــــــــــــــــــــ .

ساعت نزدیک هفت است و تنهای امانم را بریده. دلم سیگار می خواهد. همین.

ـــــــــــــــــــــ .

با یک نخ سیگار چه جانی گرفتم. خود، مسئول بازداشگاه که سربازی اهل قم است برایم جور کرد. فقط همین امشب را اینجام بعد معلوم نیست. ساعت هفت و سی دقیقه بود که ده دقیقه رفتم بیرون، هوا مهتابی بود.

ـــــــــــــــــــــ .

ساعت چهار و سی صبح است و پشه ها امانم را بریده اند، شده ام یک لقمه چرب و گرم. دور تند کولر هم حریفشان نیست خدا به دادم برسد.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1 مهر1386ساعت 0:34 قبل از ظهر  توسط رضا  |