|
من خرکسم؟
|
دیفال
سیدرضاحسینی کوشالشاهی
همانطور موهایش را در هوا پخش کرده و جلوی آیینه ایستاده. اصلا هم حواسش به من نیست که اینطرف نشسته ام و خیلی راحت دارم از پشت دیفال می بینمش. کمی راه رفت، شاید دنبال چیزی می گشت توی خانه، برایم مهم نیست چه چیزی، مهم این است که موج موهایش را که می دیدم مو به تنم سیخ می شد و نرمی هزاران هزار تار را روی بدنم حس می کردم. دوباره جلوی آیینه ایستاد و موها ریختند روی شانه هایش. دستش را اول آورد بالا و موهایش را نوازشی کرد، بعد برد جلوی آیینه و از طاقچه موچین را برداشت. با تکان سر موها را پرت کرد پشت کمر و موچین را برد طرف صورتش و داشت تارهای ریز روی صورت را می کند که یکدفعه سر موچین قسمتی از گونه های سفید رنگش را گاز گرفت. من این طرف دیفال آرام گفتم «آخ» چه می دانستم صدایم را می شنود، بر می گردد و به دیفال نگاه می کند. بعد به چپ و راست خیره می شود. هیچ چیز که نمی بیند بی خیال می شود اما فقط برای یک لحظه. از جلوی آینه کنار می رود، موهایش دوباره پخش می شوند در هوا و او می دود طرف اطاق خواب و دستمال به سر برمی گردد. موها زیر دستمال گم می شوند انگار دیگر نبودند. با صدای نحیف و لرزان می گوید «کی اینجاست؟» من خاموش می مانم. قدرت می گیرد و بلندتر می گوید «کی اینجاست؟» می گویم «منم، اینطرف دیفال نشسته ام و همه توجه ام به توست، خیلی ها اینطرف نشسته اند و تورا می بینند ولی فقط من نگاهت می کنم.» دیفال که می گویم صورتش از خشم سرخ می شود. می خواهد فحش بدهد اما نمی دهد. فقط می پرسد «چند مرد دیگر من را بدون دستمال دیده اند» می گویم «گفتم که خیلی ها تو را دیده اند» می پرسد «خیلی ها؟» می گویم «آری، ولی هیچکس متوجه تو نبود، فقط لحظه ای توجه شان رفت سمت موهای پریشانت همین. من تنها کسی بودم که حواسم کامل به تو بود» سرخ تر می شود و باز می پرسد «پشت کدام دیفال هستی؟» می گویم «همین دیفال روبروی. همین که الان مژه هایت، که زیبایش کمتر موهایت نیست، را گرفته ای سمتش» سکوت می کند. چشمانش را از روی دیفال بر می دارد، سرش را می اندازد پایین و می گوید « هنوز هم من را می بینی؟» می گویم «همیشه تو را می دیدم با همان موها اما حواسم به آنها نبود تا حالا» قطره عرقی روی پیشانیش می لرزد و می افتد پایین. می دود طرف آشپزخانه، موهایش زیر دستمال انگار که خشک شده باشند تکان نمی خورند. چاقوی بر می دارد و بر می گردد. می گوید «بی عفتی برایم تحمل ناپذیر است» می گویم «نه» ولی گوش به حرفم نمی دهد، چاقو را درست وسط قلبش فرو می کند بدون اینکه هیچ وقت بفهمد موهایش فقط و فقط یک تخیل مسخره بود.
هرچی فکر می کنم چیزی بخاطرم نمی رسد که ارزش نوشتن در این مکان را داشته باشد اگرچه تو این چندماه اتفاقات زیادی هم افتاده باشد.
به هر صورت وبلاگ بازی هم به قول یکی از دوستان مثل کفتر بازیه.!
کاریش نمیشه کرد این داستانی که در این پست گذاشتم را دوستان قمی به اسم (محکوم به مرگ) می شناسند.
برای یکی از پایگاه های ادبی فرستادم برام ایمیل زد که داستان در فعل بندی ها ایراد زمانی دارد هرچه گشتم پیدا نکردم. اگر در فعل ها اختلاف زمانی است احساس می کنم نصبت به خود داستان لازم می باشد. حالا اگر خواندید و در مورد این اشکال یا هر موضوع دیگری نظری داشتید من را بی بهره نگذارید.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ داستان
دوران
یک حیاط خیلی بزرگ به همراه یک دسته سرباز، فرمانده، تیرک اعدام و یک نفر محکوم به مرگ را همین الان دیدم که وارد داستان شدند.
برای چه این یک جمله، مقدمه نوشته شد؟ من که تا پایان وقتی ندارم، آنوقت این نویسنده ی احمق، دیوانه، حرام لقمه و بی همه کس، مقدمه چینی می کند، خودش دارد می بیند که همه چیز برایم رو به پایان است، دیگر چیزی نمانده، فقط چند لحظه ای دیگر، نه... من... بی گناه... فریاد بزند... بگوید... نباید بگذارد... نه... نه... نه.
- آتش
وای چه وحشتناک بود این خیال آتش که نویسنده جلوی چشمانم قرارداد آنهم توی این گیر و دار که من بسته شده ام به تیرک و منتظرم که فرمان آتش داده شود. من محکوم به اعدام شدم. فرمانده خیلی راحت جلویم ایستاد، ازش پرسیدم جرمم چیست؟ گفت: تو بیش از حد زیبایی.
البته می دانم، دیگر از نویسنده هم کاری ساخته نیست، اینها صحنه های هستند که باید بیایند و بروند تا جزء جزء داستان را شکل دهند که فرمان آتش داده شود، بعد محکومی دیگر را بیاورند و ببندد به من و من، تیرک اعدامی که وسط این حیاط بزرگ ایستاده ام دیگر خسته شده ام از بوی خون و قرمزی لزج روی تنم، که بیش از حد زیاد شده بقدری که دیگر دارد فاسدم می کند، آرام لیز می خورد بین ذرات تنه ام و وارد ریز ریز قسمتهایش می شود و نور دیگر نمی رسد و به چرت و پرت نویسی افتاده نویسنده طفلکی، نویسنده طفلکی و احمق. نویسنده احمقی که دست به خودکار برده و شروع کرده به دیدن صحنه اعدام این سرباز بی گناه. تفلکی من که باید شلیک شوم و عبور کنم از گلوگاه اسلحه و بعد خون است که در هوا پیچ می خورد و بالا می رود و بالا می رود و می نشیند روی ذهن نویسنده و او خون می نویسند، همه جا را خون گرفته همه اش تقصیر نویسنده است که این خون ها، این رگبارها، این جنازه ها شکل گرفته اند. از بس آدم کشته اند که دیگر قبر کم آوردند، در یکی از چاه های مستراح را باز کردند تا محکومین را بعد از تیر باران داخل آن بیاندازند، همین شد که بوی گه کل حیاط را برداشت و نویسنده گه کشید به داستان و این سرباز هم تاچند لحظه ای دیگر باید برود لای گه؛ صحنه ای که نویسنده می سازد تا داستان طبق روال خود پیش رود. او این صحنه ها را می بیند. می بیند؟ می بیند که چطور گلوله از گلوگاه ام خارج می شود ودرهوا پیچ می خورد و به موازات زمین می رود و می رود تا بنشیند روی سینه محکوم، سینه محکوم شکاف برمی دارد و خون ازش بیرون می زند؛ دستهایمان به خون آغشته شده، نصیب هیچ آدمیزاده ای دیگر نشود یک گروه سرباز باید از صبح تا شب اینجا بیاستیم و شلیک بکنیم سمت آن محکومین بیچاره ای که نه می دانیم کیستند نه می دانیم جرمشان چیست، به غیر از این یکی که از خودمان است.
مدت کوتاهی محکومی برای اعدام نداشتیم. فرمانده ردیفمان کرد، جلویمان قدم زد. به چشمانمان نگاه کرد وجلوی زیباترین مان ایستاد. دستور داد ببندیمش به تیرک.
تقصیر من چیست، از بالا دستور داده اند، گفته اند که بر خلاف قانون است سربازها معطل بمانند. دستور این بود که فعلا یکی از خودشان را به هر جرمی که خودم می دانم اعدام کنم. یعنی تمام آن محکومینی که فرمان آتششان را من دادم مثل همین سرباز که من به جرم زیبا بودن محکوم به مرگ کردم، بی گناه بودند. به او حسودیم می شد. چشمانی درشت و گونه های افروخته در کنار چهره مردانه و تو دل رو.کاش و فقط کاش که نویسنده او را با این قیافه اینجا قرار نمی داد.
تاب این یکی را دیگر ندارم. من باز باید باعث مرگ محکومی شوم که این بار یک سرباز ساده است. باز هم درست لحظه آخر التماس می کنم؛ به خاطر خدا، نده، فرمان آتش را نده، من را نده، من را ننویس. من نباید از حنجره فرمانده خارج شوم. نه. نه. نه. نه.
- آتش
همه چیز تمام شد، خیلی راحت آن سرباز کشته شد و حالا نوبت من است که به تیرک بسته شوم، یک نفر - که نمی دانم که بود – خیلی راحت جلویم ایستاد و گفت: تو به جرم دیدن صحنه مرگ آن سرباز باید کشته شوی. و بعد فریاد زد زود باشید این یکی را هم ببندید به تیرک او محکوم بعدی ایست باید کشته شود.
زمستان 84
سادات محله ِ کوشالشاه
سیدرضا حسینی کوشالشاهی
کوشالشاه نام روستاکوچکی بود ازتوابع شهرکوچکی به نام لنگرود و سادات محله یکی ازمحله های کوچک همان روستا بودکه دیگرنمی خواست کوچک باشد، دلش می خواست بزرگ شود حتی بزرگتر از همان شهر کوچک، پس بلند شد و آمد کنار خیابانی که از میان خودش می گذشت، نگاهی به اطراف کرد بعد به امامزاده چشم دوخت و به جد تمام سادات ِ محله فکر کرد، بعد به تمام سادات ِ محله فکر کرد و سرآخر به خودش فکر کرد، به این نتیجه رسید که دیگر توان ماندن ندارد و باید برود تا بلکه بزرگ شود. تاکسی گرفت و سوار شد، راننده را شناخت، یکی از سادات خودش بود. راننده هم او را شناخت، تعجب کرد و پرسید که به کجا می رود، سادات محله هم گفت که برای همیشه آنجا را ترک می کند تا شاید بزرگ شود. راننده کمی ناراحت شد ولی باز اظهار داشت که هیچوقت دلش برای او تنگ نمی شود. سادات محله به او حق می داد چون او خودش هم این را می دانست که بسیار کوچکتر از آن است که کسی برایش دلتنگی کند یا حتی دلسوزی. اما اشتباه می کرد چون من بعد از نوشتن سطرهای بالا، فهمیدم که او چه قصدی کرده و چقدر زجر می کشد از این که کوچک است پس اول دلم برایش سوخت بعد خیلی سریع بلند شدم و خودم را قبل از رسیدن تاکسی به راه پشته رساندم و درست روبروی منزل دریابیگی توی ایستگاه کوشالشاه ایستادم. ساعت ها، نه روزها، نه ببخشید سال ها طول کشید تا تاکسی مسیر چند دقیقه ای همیشگی را طی کند. تمام این سالها از آسمان بارانی روی سرم می بارید که برای افراد داخل تاکسی فقط چند دقیقه طول کشید درست به اندازه ای یک سفر چند دقیقه ای از سادات محله تا لنگرود و درست وقتی که تاکسی جلوی پاهای من ترمز کرد باران بند آمد. لنگرود لحظه ای بلند شدو نشست، نگاه کرد به من و سادات محله، بعد هم دوباره دراز کشید و دیگر در هیچ سطری بلند نشد نیازی هم نداشت که بلند شود او به اندازه خودش بزرگ بود اما سادات محله حتی کرایه تاکسی را هم نداشت. کرایه را دادم و خیالم راحت شد که بی خود این همه سال زیر باران منتظر نبودم، چون سادات محله یادش رفته بود که آه در بساط ندارد و اگرمن آنجا نبودم حتماشرمنده راننده ای می شد که از قضا سادات محله ای هم بود و این همان چیزیست که سادات محله از آن رنج می برد. او فقیر و کوچک بود تا همیشه در مقابل اهالی خودش شرمنده شود و من آنجا بودم تا او اینبار شرمنده نشود. من آنجا بودم تا دستش را بگیرم و با خود ببرم بلکه کمکش کنم تا بزرگ شود. دستش را گرفتم و بردمش روی پل بتنی، از آنجا هر دو به پل خشتی که آنطرف تر بود خیره شدیم. من نگاهی کردم به چشمان او که قرمز شده بود و باز دوباره نگاه کردم به پل خشتی. پل خشتی از سادات محله کوچکتر بود اما باز او هم از سادات محله بزرگتر بود. حس کردم که سطح سنگی پل خشتی جای مناسبی برای سادات محله باشد اما بعد نظرم برگشت نباید به این سرعت درباره آن تصمیم می گرفتم اصلا من نباید تصمیم می گرفتم، تصمیم گیرنده سادات محله بود نه من. من فقط باید به او کمک می کردم تا بزرگ شود اما این چه معنی می توانست داشته باشد؟ محله کوچک ِ یک روستا کوچک ِ یک شهر کوچک از جایی خودش بلنده شده، از میان روستا گذشته، آمده به همان شهرِ کوچک و کنار من ایستاده که چه؟ برفرضم که آن محله زادگاه پدری من بود، اما باز هم دلیل نمی شود. تازه اگر آن محله درست و حسابی بود که پدرم دست من را نمی گرفت و صدها کیلومتر آنطرف تر نمی برد تا من داخل یک دهات خیلی خیلی بزرگ، بزرگ شوم. اصلا به من چه که، باید به سادات محله کمک کنم او نیاز به کمک دارد. من هم دارم، کسی هم باید به من کمک کند تا بزرگ شوم، کسی که همین جا میان من و سادات محله است تا به هر دو ما کمک کند، او همان منم که به خودم و به محله ای که زادگاه پدریم است کمک می کنم وکمک و کمک و کمک و بزرگ و بزرگ و بزرگ.
« همه چیز از همین بزرگ و کوچک ها شروع شد. داستان را وقتی نوشتم که سادات محله را با یک شهر بزرگ مقایسه کردم.»
جمله های داخل گیومه در ذهنم نوشته می شوند.خودکاررا می گذارم کنارکاغذودستم را دراز می کنم سمت سطرهای روی کاغذوخودم راکه دست سادات محله راگرفته و میان سطرها قدم می زند می گیرم. هر جفتشان رابیرون می کشم و کنار خودم می نشانم. می خواهم بدانم که آنها واقعا چه می خواهند. هر دو فقط می گویند که می خواهند بزرگ شوند. به سادات محله می گویم: تو از پل خشتی هم بزرگتری. او می گوید: می دانم، ولی من از پل خشتی هم کوچکترم. من تنها کسی است که می داند او واقعا چه می خواهد، پس تنها کسی هم که می تواند به او کمک کند من است. بلند می شود دست سادات محله را می گیرد و دوباره برمی گردد داخل سطرها تا همان کاری را که به عهده گرفته است، بکند. سادات محله را توی تمام خیابان ها و محله های لنگرود می گردانم. بعد دوباره می برم سمت راه پشته. آنجاروبروی هم می ایستیم. می دانم که او دیگر مطمئنا می خواهد بزرگ شود. اما بازبرای اطمینان کامل ازش می پرسم که آیاتصمیمش را گرفته و او جواب مثبت می دهد. همین را می خواستم. پس من یک هفت تیر در میان متن به دستم می دهد و آن لحظه فقط یک گلوله شلیک می کنم آنهم درست وسط مغز سادات محله. حالا باید جنازه را بردارم، یک تاکسی دربست بگیرم تا سادات محله – که از قضا راننده هم باید همان راننده اول داستان باشد- وقتی می رسم بدون هیچ وقفه ای بروم داخل امامزاده و جنازه را درست زیر قبر پدربزرگ خاک کنم. کارم که تمام می شود من از بیرون سطرها هفت تیررا بردارد و هر شش گلوله باقی مانده راخالی کند توی بدن من. دراز به دراز بیافتم روی قبر سادات محله و سعی کنم که بزرگ شوم.
زمستان 84
نه كسي تصميم به خودكشي نميگيرد، خودكشي با بعضي ها هست. (صادق هدايت)
مرگ ((م))
همه چيز را من شروع كردم آن هم با يك شوخي مسخره؛ ..........
این داستان بازنویسی شد
آه كه چه ضعيف و بي اثرند واژههاي كه عقيدهام را بيان ميكنند. ((دانته))
بيابان
نه صبح بود نه شب، سايه حرفهاي عجيبي ميزد از يك تيغ، يك در و قلوه سنگهاي كه چيده ميشوند و من همان لحظه قلوه سنگهاي كف خيابان را ديدم كه چگونه چيده شدند، تنها لازم بود كه عده زيادي از آدمها تويي خواب راه بروند كه راه هم رفتند، خيلي آسوده از خانههايشان بيرون آمدند و شروع به چيدن قلوه سنگها كردند، مورب و صاف. سايه ميگفت آنها خيالها آسودهاي دارند آنقدر آسوده كه بدون هيچ گونه آشفتگي هر روز ميآيند، اين قلوه سنگها را ميچينند و دوباره به رختخوابهايشان برميگردند.
- كه چه شود؟
- كه سنگها با آدمهاي لنگ برخورد كنند، بعد آدمهاي آسوده خيال با چشماني سرشار از ترحم به آنها نگاه كنند بلكه مقداري خيالشان آزرده شود كه فكر نميكنم.
اينها را كه ديدم و شنيدم، بلند شدم و دويدم سمت دري كه سايه از آن گفت بود، اما او خودش جلويم را گرفت و گفت:
- قدمهايت را آهسته بردار اي مرد.
با مشت تويي صورتش كوبيدم، او فقط خنديد و من باز دويدم و آنقدر دويدم كه پايم به يكي از سنگها خورد و آوده خيالها به من خنديدند، چون من لنگ نبودم. من آدم سالمي بودم كه نبايد ميبودم، همينجا فهميدم كه بايد به خود بگويم:
- … آهسته بردار اي مرد
مرد! چه واژه زيبايي كه خودم بارها از گفتن آن به خود خنديدم و سايههاي لبريز غرور را در كنارهاي پنجره شخصيت خرد كرديد با شمايم؛
- بله آقا با شما، در كجاست؟
اين سوالي بود كه خودم از خودم پرسيدم وقتي توانستم در خيال خود يك زن باشم، زني باشم كه كنار خودم بزند و از من بپرسد؛
- … در كجاست؟
همينطور كه قدم ميزنم به اين خيالات هم فكر ميكنم، به اينكه چقدر ميتوانند تاثير گذار باشند يا اينكه راه را كوتاهتر كنند اما مطمئنا هيچچيز مثل كشيدن يك نخ سيگار راه دور را نزديك نميكند. از اولين سيگار فروشي بايد يك سيگار بخرم، سيگاري كه ديرتر تمام بشود مثل مور، اما مور مردها را عقيم ميكند، چه موضوع بياهميتي مخصوصا براي من كه دارم قدم ميزنم سمت دري كه نميدانم كجاست فقط اين را ميدانم كه هست و براي رسيدن به آن بايد قدمها را آهسته برداشت درست به همين صورتي كه من برميدارم اما حيف، كسي در اين نزديكسيت كه نميخواهد قبول كند كه قدمهايي من آهسته است و فرياد ميزند؛
- قدمهايت را آهسته بردار اي مرد
و من دلم ميخواهد فرياد بزنم، به او بگويم؛ مگه كوري مگه نميبيني كه من قدمهايم را آهسته برميدارم،تازه كي گفته كه من مَردَم، من حالا بايد يك زن باشم كه كنار خودم قدم ميزند… ابنهها نگاهكن … تورو خدا، خواهش ميكنم، چرا به حالم گريه ميكني، تو… تو اصلا كي هستي؟ …
چه كسي بود آن كس جز كل دنيا با تمام جانداران و بيجانانش كه جوابم را داد؛
- من كور نيستم، تو كوری كه فرق خنده و گريه را نميداني
راست ميگويد من كورم، كوري كه آهسته قدم ميزند و هيچ كس كنارش نيست حتي خودش كه زن شده باشد.
من تنها قدم ميزنم، مثل يك شانپانزه نرجوان كه تنها قدم ميزند بطرف در و ميرسد، دستش را دراز ميكند سمت دستگیره اما قبل از آنكه آن را بگيرد يك قطره خون از مچش ليز ميخورد روي در.
‹‹ يك شانپانزه نرجوان به اين سمت آن سمت جست ميزند و از خود شكلكهاي در ميآورد كه از با عرضهترين شانپانزهها هم خارج است ولي حيف او قيافه كري دارد و هيچكس به او نگاه نميكند و او اين را ميداند و به همين خاطر هم ديگر جست نميزند و همينطور ميرود و ميرود تا به در برسد و ميرسد.››
حس ميكنم به در نزديك ميشوم كه دوباره سايه را ميبينم، سايهاي سياه و زشت كه به هر طرف كه ميرفتم دنبالم ميآمد و ميگفت:
- قدمهايت را آهسته بردار اي مرد.
و من ميخنديدم و خنديدم و ديگر نخنديدم، ازش خواستم كه تركم كند، اما او خنديد با مشت كوبيدم تويي صورتش و او باز خنديد؛ من گريه كردم و اينبار او با مشت كوبيد تويي صورتم. همان لحظه بعد از آن كشمكش من راه افتادم سمت دري که نميدانستم كجاست. هنوز هم نميدانم اما اين را ميدانم كه دوباره سايه را ديدهام آنهم بعداز اين همه مدت، جلويم سبز شده و يك تيغ را گذاشته كف دستم؛
- بیا این هم کلید در.
***
قطرههاي خون از روي مچت ليز ميخورد روي دستگيره و تو هي زور ميزني كه دوباره بازش كني اما نميشود بايد ولش كرد، ولش كن. حالا تو اين سمت ديواري، ديواري بلند كه در را در خود دارد همان دري كه براي رسيدن به آن قدمهايت را آهسته برميداشتي. دري كه تو بالاخره آن را يافتي دست خونيت را به دستگيرهاش چسباندي و تكانش دادي. تو ديگر از در گذشتي و هيچ راه برگشتي هم وجود ندارد. تو اين سمت دري و آن سمت تمام تمام دنيا.
دلت ميخواهد از در دور شوي، قدم برميداري، آرام آرام و بعد تند تند اما نميشود فاصلهات با درهمان است که بود. به بالاي سرت نگاه ميكني آسماني نيست. زيرپايت زميني نيست. اينجا فاصله، آسمان، زمين نيست هيچي نيست فقط تويي و يك دست خون آلود. ديگر كسي نيست كه به تو بگويد:
- … آهسته بردار اي مرد
ديگر احتياج نداري كه زن باشي و كنار خودت قدم بزني. حالا آزادي در هيچ و ميتواني بدوي، بدوي سوي نهايتي كه نيست با گامهاي بلند و استوار پس:
- قدمهايت را محكم بردار اي مرد.
((کمبود))
داخل اتاق كه مي
شوم دلم ميخواهد حتماً بنويسم، خودكار را برميدارم و ميگذارم روي پيشانيم فكر ميكنم و فكر. سوژه نداشتهام را پيدا ميكنم خودكار را ميگذارم روي كاغذ. خودكار خشك شده است-------------------------------------------------------------------------------------------------
امروز دلم خیلی گرفته به تو احتیاج دارم