تبليغاتX
شب است امروز
من خرکسم؟

بیرون از این شهر توی هر جمعی که باشیم، تا می گویم از قم آمده ایم و آن طرف ها زنده هستیم همه بدون استثنا چپ چپ نگاهمان می کنند و توی دل می گویند: « هی بچه حزبل نماز صبح قضا نشه». همیشه بعد از این برخورد  تکراری دلم خواسته تمام آن چشمان را از جا بکنم، چشمانی که مطمئنا هر چندت مدت یک بار با دیدن ضریح حرم حضرت معصومه تر می شود. همان حرمی  خیلی از همسایه هایش  را می شناسم که چندین سال است از جلویش رد می شوند و نه خبر از داخلش دارند و نه برایشان مهم است.

حق دارید خوب تا اسم قم می آید همه یاد آخوند و مذهب می افتند. اما واقعیت این نیست.

 حتما خیلی از  آدم های که توی قم زندگی می کنند و با لباس پلنگی توی خیابان پلید صفائیه قدم می زنند سریع تشرمی زنند که چرت نگو پس این همه هئیت عزاداری و مراسمات دینی چیه؟

جواب ساده است، چشمان را باید شست، طور دیگری باید دید. مطمئا باشید افرادی با این طرز فکرمتفاوت هیچ وقت شجاعت فریاد ندارد و همیشه بین جمع های کوچک خودشان خفه می شوند شما ها هم که قدرت این را دارید تنفر این افراد را از دین بیشتر و بیشتر و به مراتب بیشتر کنید.

شهریار متولد دهه 60 و بزرگ شده قم نبوده و مطمئنا منظور دیگری از دو مصراع شعر داشته اما متاسفانه من برداشت خودم را دارم.  

(در راه قم به هر چه گذشتم، عبوس بود    پیچید کوه و فحش به من داد و دور شد)

 

طرح نوشتن این متن چند روز پیش به ذهنم رسید وقتی که وارد جمعی از بچه قمی های شدم که گوشه ای دمغ نشسته بودند و از مذهبی نما ها می نالیدند. یادش به خیر آن موقع ها که حداقل جرات انتقاد از ریس جمهور وقت وجود داشت تمام دل خوشیمان به سازمان ملی جوانان بود. همین که بود،  بودجه می داد، کمک می کرد، تشویق می کرد، خودش کلی دلخوشی بود بین این همه مرکز فرهنگی هنری که توی قم وجود و با بودجه های سردرد آور هیچ بازخور و بازده ای ندارند. از حوزه هنری گرفته تا 18000000 شعبه سازمان تبلیغات و مرکز مطالعات نجومی و بزرگ ترین کتابخانه های کشور وگاهی خاورمیانه و تنها شعبه دانشکده صدا و سیما تهران که فقط آخوند به دانشجویی می گیرد. و باقی این مراکز که برای از ما بهتران است هیچ ربطی به ما قمی ها ندارد!

 اما حالا چه شده مدیر ها عوض شده و سیاست ها عوض شده،  مسیر ها عوض شده. و تنها دلخوشی ماها هم گرفته شده. قبلا ها سیاست های سازمان دینی هم بود، حالا تمام دینی شده. جناب احمد حاجي‌زاده قمي، معاون سياسي امنيتي استاندار قم در مراسم معارفه صاحب جدید سازمان ملی جوانان ادعا کرد که قبلا در این سازمان کار سیاسی می شد و از طرفی آقای اكبري، مدير کل حوزه رياست و امور بين‌الملل سازمان ملي جوانان، قم را پايتخت مذهبي و فرهنگي کشور عنوان کرد و گفت: انتظار داريم شهرقم نگاه ويژه‌اي به امر هويت داشته باشد به همين جهت مرکز مطالعات ديني سازمان ملي جوانان را درشهر قم به وجود آورديم.

والبته چندین و چند تشکل مذهبی نما که داخل سازمان جا باز کرده اند و بخور و ببند و ببر و (...) جناب آقای اکبری و حاجی زاده یادتان نرفته که دیانت تان عین سیاست تان است و پس سازمان ملی جوانان از هر موقعی سیاسی تر شده.

 

و اما دور شدیم از بچه های دمغ قم که می نالیدند از ریس جدید سازمان ملی که در عملیاتی جهاد مانند تصمیم گرفته هر چه کار غیر دینی (باید یادآوری کنم غیر دینی نه ضد دینی) در سازمان و البته کل قم وجود دارد را ریشه کن کند. در اوایل ماه گذشته شمسی و ( مقداری به خورده ای از ماه قمری مانده) طي حکمي آقای سید عباس جوهري،  شهردار سابق روستای جمکران،  شد ریس (صاحب).  البته نباید فراموش شود که در اسم کوچک این آقا( ی به قول یکی از دوستان منم اسلام )  جایی شک و بحث بسیار است که محمد و علی و حتی اسامه هم ذکر شده ولی  احتمالا قوی همان سیدعباس باشند. و احتمالا همین رگ سیدی زده بالا  که ایشان در اولین قدم تمرین تمام  گروه های مختلط از مونث و مذکر تئاتررا منحل کرد و  در قدم دوم با اعلام غیر رسمی این موضع که ما تئاتر نمی خواهیم تمرین گروه های کوچک که فقط و فقط از چند مذکر تشکیل شده بود را هم منحل کرده و تمام گروه های جوان را از سازمان ملی جوانان بیرون انداخته.

نمي دانم پس افتتاح اولین سالن تخصصي نمايش استان به چکار می آید. شاید آقایان نمی داند که معمولا تعزیه را در فضای آزاد اجرا می کنند.

معلوم نیست در قدم های بعدی اقای منم اسلام کدام فرهنگ را از سیطره تهاجم بی فرهنگی بیرون خواهد آورد خدا خودش بداد ما هایی که در قم زنده ایم برسد...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 9 تیر1387ساعت 12:24 بعد از ظهر  توسط رضا  | 

من هم رفتم...

سربازی...

تموم شدم؟                 امیدوارم که نه....

همه می گفتند که بعد از سربازی هیچ چیز ازت نمی ماند.

اما طبیعی باید زندگی کرد تا در بین مردم طبیعی حرف های غیر طبیعی زد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 2 شهریور1385ساعت 7:26 بعد از ظهر  توسط رضا  | 

این روز نحس تر از روزی هست که من دست به کتاب بردم روز تولد من.

فردا بیست اسفند بیستمین بهار  زندگی من توی زمستان است.

بیست سال پیش دم عید بود که من بدنیا و عید قشنگی را برای پدر و مادرم که برای اولین بار صاحب بچه شده بودند ساختم اما آیا عید خودم قشنگ بود؟

بیست بهار را دیده ام و احتماش هست که بیست و یکمی را هیچ وقت نبینم.

تولد من

 

+ نوشته شده در  جمعه 19 اسفند1384ساعت 7:34 بعد از ظهر  توسط رضا  |